نمـــــــــــــــــــــــــی دانــــــــــــــــــــــــم چــــــــــــــــــرا؟

نمیدانم چرا وقتی که راه زندگی هموار میگردد

بشـــر تغییر حالت میــدهـــد خونخـــوار میگردد

به وقت بی نـــــیازی میـــنوازد طبل بی دیـــنی

به وقت تنگ دستی مومــن و دیـــندار میـــگردد

/ 8 نظر / 18 بازدید
حدیث

طوفان گل و جوش بهار است ببینید اکنون که جهان برسرکار است ببینید این آینه هایی که نظر خیره نمایند در دست کدام آینه دار است ببینید سال نو مبارک[گل]

نازی

سلام عزیز.جالب بود .به وب من هم سر بزن و نظرت را راجع به مرگ بگو.یادت نر ه ها منتظرت هستم .تو باید حتما نظر بدی.نظرات جالبه...[بغل]

عقیل

سلام وحید جون ارادت داریم عیدت مبارک وبلاگ باحالی داری بهش سر میزنم

سارا

[خنثی] ! جالب بود ! سال نو مبارک !

نانی آزاد

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی ، اگر کتاب نخوانی ، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می کنی زمانی که خودباوری را درخودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روز مرگی را تغییر ندهی اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی، یا اگربا افراد نا شنا س صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر از شور وحرارت، از احساسات سرکش، واز چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می دارند، و ضربان قلبت را تندتر می کنند، دوری کنی. ..، تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگرهنگامی که با شغلت،یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگربرای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویا ها نروی، اگر به حوادث اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی. . . س ت امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن ! امروز کاری کن !

حدیث

سلام چطوری؟ سال نو مبارک شرمنده من دیر به دیر میام نت اما هر وقت هم بیام حتما بهت سر میزنم[گل] از جواد و علی ضا چه خبر؟ سلام برسون بهشون[گل] قرار بود 2 تا کار واسم انجام بدی[نگران] یادته قرار بود یه سری از مطالب نشریتو بزاری تو وب منم ببینم[ناراحت] و قرار بود وقتی پرهام کوچولو یه خورده بزرگتر شد ازش عکس بگیری که من ببینمش[قلب] الان دیگه 8 ماهشه مردی شده واسه خودش پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟[ناراحت] منتظرم[خجالت][گل][گل]

دختر مهتاب

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا, خانه کوچک ما سیب نداشت...!