مسافرت و زیارت

سلام دوستای خوب من

می خواستم قبل از اینکه برم مسافرت بهتون اطلاع بدم.ولی خب هر کار کردم نشد.

شما به بزرگواری خودتون منو ببخشید.

راستش جریانش مفصله.اگه بخوام همشو بگم هم طولانی میشه هم اینکه ....

بی خیال،جریان از اینجا شروع شد که چند تا از دوستام به من پیشنهاد دادن که بریم پا بوس امام رضا.منم که از خدام بود.خلاصه ما آماده ی حرکت بودیم که هر کدوم بهم زنگ زدند و گفتند که مشکلی واسشون پیش اومده که نمیتونند بیاند.خب منم که همه ی وسیله هام رو جمع کرده بودم که برم پا بوس امامم(پیش خودم گفتم حتما امام رضا منو نطلبیده)نا امید از همه چیز و همه کس به خانوادم گفتم که کنسل شد.اونا هم که خیلی ناراحت شده بودند منو سوال پیچ کردند که(چرا..چرا و چرا)منم فقط سکوت کردم و در حالی که ساعت ١٠ شب بود از خونه بیرون زدم.(به این فکر میکردم که امام رضا منو دوست نداره یا من خیلی بدم.اشک تو چشمام شناور بود و وقتی به امام و گنبد طلایی و کبوترای حرم فکر می کردم دنیا تو سرم خراب میشد.دلم اونجا بود ولی جسمم هیچ)خلاصه در همین هین علیرضا بهم زنگ زدو گفت من میخوام برم مشهد میای با هم بریم؟گفت که جوادم میاد(اینا از دوستای خوب دوست داشتنی من تو دانشگاهند)خدایا خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه نیفتم ولی بغض منو گرفته بود مثله اینکه دنیا رو بهم دادند.گفتم باشه منم میام

گفت امروز ٣شنبه ..............ما پنج شنبه راه میوفتیم چطوره؟

گفتم عالیه

گفت پس روت حساب میکنم و خداحافظی کرد

همین که گوشیو قطع کردم سر گذاشتم به گریه و ......................

آره دوباره زنده شدم از همونجا به امام سلام دادم.

تا اینکه شب پنج شنبه (که قرار بود صبح پنج شنبه ما حرکت کنیم)علیرضا به من زنگ زد و گریه کنان گفت من نمیتونم بیام شما برید.بهش گفتم من بدون تو نمیرم

گفت وحید خدا وکیلی اگه نری دیگه .............................

صبح ما بدون علیرضا حرکت کردیم

منو جواد کسایی که وقتی همو میدیدیم فقط میخندیدم جز یک سلام چیزی نگفتیم.هر دومون تو فکر علیرضا بودیم.تا اینکه ظهر جمعه به مشهد رسیدیم همین که از دور گنبد درخشان حرم و دیدم گفتم امام رضا من از تو یه چیز میخوام .من دلم میخواد دوستم علیرضا تو مشهد کنارم باشه و با هم زیارتت کنیم.نگاهی به جواد کردم دیدم گریه میکنه.فهمیدم اونم داره همینو به امام رضا میگه.

به همون نشون که فردای اون روز در حالی که منو جواد تو پارک قدم میزدیم گوشی من زنگ خورد.علیرضا بود.

گفت وحید کجایید؟

گفتم داخل پارک داریم با جواد قدم میزنیم

گفت من ٢٠ دقیقه ی دیگه میرسم مشهد

دیگه به زور حرف میزدم.باور نمیکردم ............دلم می خواست داد بزنم................یا امام رضا خیلی دوست دارم......................

راستی شروع ماه مبارک رمضان رو هم به همه تبریک میگم.نماز روزه هاتون قبول باشه.التماس دعا

 

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره جوون

[لبخند]منم دارم میرم مشهد... راستی زندگی هم آشه بدون کشک بی مزه است[چشمک]

سارا

سلااااام ببخشید خیلی دیر شد.... نمی شد بیام نت...! خوب پس خدا رو شکر شما هم مشهد رفتین... من امسال به خاطر وقت کم نشد بریم حرم....دلم خیلی سوخت...[ناراحت] موفق باشی...

پریا

چه هیجانی داشته وقتی دوستتون تماس گرفته گفته مشهده.... راستی به روزم وحید جان....[گل]

نیناحسینی

سلام ممنون که پیام گذاشتید اگه فقط کردید به وبلاگ من هو سر بزنید و نظر بدید با تشکر دریچه ی احساس[گل][خداحافظ]

alireza

وبلاگ مفیدی داری اگه میخوای با جنس مخالفت کل کل کنی به آدرس زیر برو calcal.persianblog.ir

صالحه وهاب واصل (اسم شعری واهىب)

سلام دوست نازنین! از حضورت خوشحال شدم باز هم بیا و به دوستی ما بیافزا و اگر خواستی تبادل لینک هم میکنیم خدا یارت صالحه [گل][گل][گل][گل]

روشن ضمیر

سلام ممنون که بهم سرزدی ودعوتم قبول کردی . اما چندتا سوال پرسیدی که متاسفانه متوجه منظورت نشدم .اما بازم فکر میکنم خیلی نکته گنگی نبود مثلا در برگ ریزان سرد غروب که یک تصویر از غروب سرد پاییزه و.............. خوشحال میشم بازم بیایی. تا بعد. در ضمن نائب زیاره ماهم باش.

مسعود دمندان

سلام اقا وحید من داستانتو خوندم امام رضا حتما خیلی دوست داره.برا منم همچین اتفاقی افتاده.یکم فرق میکنه.

عاشق عشقم رضا ع

سلام حتما به اين وبلاگ من سر بزن...ميدونم دلت براي امام رضا تنگ شده ... بيا ...منتظرتم ... يا خودش