م.ن

سلام به همه ی دوستای وبلاگی

راستش یکی از دوستای خوبم توی یکی از کامنت ها ازم خواسته بود که یکی از مطلب هایی که توی نشریمون چاپ کردیم رو بزارم تو وبلاگ

ولی تا حالا وقت نکرده بودم

الان می خوام یکی از داستان ها رو بنویسم

امیدوارم خوشتون بیاد

اسم داستان هست :مــــــــــــــــــــــ.نـــــــــــــــــــــــــــــــ

صبح یک روز پاییزی،آفتاب تا وسط اتاق آمده بود و من مثل همیشه سحر خیز!از آشپزخانه صدا می آمد،فکر کردم حتما کسی در تدارک صبحانه است،با این امید از رختخواب بیرون آمدم،اما وقتی به آشپزخانه رسیدم قیافه ام دیدنی بود!مسعود با آرامش همیشگی و چهره ی خونسردش مشغول درست کردن قهوه بود.همانطور که به رفتارش خیره شده بودم گفتم:فکر کردم داری صبحانه درست میکنی!لبخند کمرنگی زد و گفت:به به حسین آقا!ساعت یازده اونوقت میخوای صبحانه بخوری!از این که حسین آقا صدایم میزد بدم می آمد، احساس میکردم قیافه ام شبیه لات های چاله میدونه!انگار فقط میخواست اعصاب من رو به هم بریزد!گفتم:ببخشید نمیدونستم شما سحر خیز تشریف دارید!کمی از قهوه اش را خورد و گفت:میدونی که شب ها ساعت یازده میخوابم و صبح ها ساعت ٨ بیدار میشم،صبحانه و میان وعده هم غیر از قهوه چیزی نمی خورم.

همانطور که با حرصدر یخچال دنبال چیزی برای خوردن میگشتم گفتم:حداقل نون می خریدی!با خونسردی جواب داد:نوبت تو بود که نون بخری!در کمال نا امیدی چیزی برای خوردن پیدا نکردم،درست مثل دیشب!اما به روی خودم نیاوردم،نباید نشان میدادم که عصبانی شده ام چون اوهمین را میخواست. نفس عمیقی کشیدم و گفتم اتفاقا ما هم دیشب تا دیر وقت درس میخوندیم.الان میرم از بیرون چند پرس غذا میخرم.فنجان قهوه را شست و داخل کابینت گذاشت،پوز خندی زدو گفت:÷س لطف کن از این به بعد هر وقت درس خوندنت تموم شد تلویزیون رو خاموش کن،آخه بعد از این که برنامه های آموزشی اش تموم شد،تا صبح روشن بود!توی خونه ی دانشجویی تحمل آدم های لجباز و  تکرو مثل اون گاهی اوقات غیر ممکن میشد،گرچه بچه ها تا حدودی باهاش کنار آمده بودند اما من تصمیم گرفته بودم هر طور شده به همه بفهمانم پشت این چهره ی بی تفاوت چه موجود خبیثی پنهان شده!صدای تلفن رشته ی افکارم رو پاره کرد،بعد صحبت با برادرم آنقدر عصبی و کلافه بودم که همه چیز از یادم رفت،همانجا کنار تلفن ایستادم و اشکم سرازیر شد . مسعود برگه ای کنار تلفن گذاشت گفت:فردا از اینجا میرم،کارهای فارق التحصیلی ام تموم شده،طلبم رو به این حساب واریز کن.توی دلم گفتم:بری که دیگه بر نگردی.چه غلطی کردم از تو قرض گرفتم.توی این شرایط طلبش رو میخواد،بی انصاف.با این امضای مسخره ات :م.ن

سه روز بعد برادرم زنگ زد و خواست هر چه زودتر خودم را به شهرمان برسانم.فکر کردم حتما برای برادر زاده هام اتفاقی افتاده چون بدن کوچک و ضعیفش دیگر حتی به دیالیز هم جواب نمیداد . وقتی به بیمارستان رسیدم محمد کوچولو در اتاق مراقبت های ویژه بستری بود.یک داوطلب ناشناس کلیه اش را اهدا کرده بود و برادرم حتی فرصت نکرده بود خبرم کند.برکه ی اهدا عضو را که دیدم چیزی به نظرم آشنا آمد که لرزه بر وجودم انداخت،امضایی آشنا که پای آن نوشته شده بود:م.ن

/ 8 نظر / 19 بازدید
حتما کلیک کنید

سلام دوست عزيز، وبلاگ جالب و زيبايي داريد، اميدوارم که هميشه موفق باشيد و به اهداف بزرگ خود برسيد، من امروز آمده ام تا از شما بپرسم ؟ دوست عزيز : آيا شما دوست داريد از فال ماه تولد خود با خبر باشيد و گردنبند زيباي آنرا تماشا کنيد ؟ آيا شما به دنبال تقويت امواج مغز خود هستيد ؟ و آيا شما به دنبال انگشتر، دستبند و گردنبندهاي زيبا و فانتزي هستيد ؟ همه ي اين ها را مي توانيد در ... تماشا کنید

حتما کلیک کنید

سلام دوست عزيز، وبلاگ جالب و زيبايي داريد، اميدوارم که هميشه موفق باشيد و به اهداف بزرگ خود برسيد، من امروز آمده ام تا از شما بپرسم ؟ دوست عزيز : آيا شما دوست داريد از فال ماه تولد خود با خبر باشيد و گردنبند زيباي آنرا تماشا کنيد ؟ آيا شما به دنبال تقويت امواج مغز خود هستيد ؟ و آيا شما به دنبال انگشتر، دستبند و گردنبندهاي زيبا و فانتزي هستيد ؟ همه ي اين ها را مي توانيد در ... تماشا کنید

حدیث

سلام ممنون از مطلبی که گذاشتی[گل] خیلی قشنگ بود موفق باشی[گل]

مریم

خیلی قشنگ بود ولی باور کن اینها فقط تو داستانها اتفاق می افته

مریم

مرسی از کامنت های قشنگی که توی یاهو برام می زاری .لطف عالی مستدام

بهناز

سلام خوبین؟ شرمنده که دیر به دیر سر میزنم[لبخند] نمی دونم واقعی بود داستان یا نه ولی خیلی خوب بود یه حس خاص که نمیدونم چطوری بیانش کنم [لبخند]موفق باشیی دوست عزیز[گل][گل]

پیام

سلام وبلاگه جالبی دارین تونستین به منم سر بزنید.با لینک موافقید؟اگه خواستین منو باpayam لینک کنید.بعد بگین من شمارو با چه عنوانی لینک کنم؟[گل]

سجاد

مطلب مردم رو برمیداری به نام خودت توی وب میذاری