سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد:کهنه قالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه زد

عاقبت آهی کشید،بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بابا هوس نون تازه کرده است

اتفاقا مادرم هم روزه است

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا:سفره خالی می خری؟

/ 28 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنده خدا

سلام ! ممنون از اینکه بهم سر زدید فضای غم ناک و قشنگی رو درست کردید ، ولی فراموش نکنید که دنیا رو هرطور نگاه کنید ، همونطور می گذره ... موفق و پیروز باشید ، در پناه حق[لبخند]

م.ق

سلام دوستم جوابمو ندادی !!!!کدوم حالم؟؟؟[گل][گل][گل]

م.ق

از یه دوست با ادب بعیده این طور راجع به دوستش حرف بزنه,گیر دادی یعنی چی!!!!!! من فقط کنجکاو شدم می خواستم نظرتو بدونم همین[گل][قهر][گل]

سارا

سلام: ای بابا چرا اپ نمی کنی؟! ما همچنان منتظریم...[منتظر]

م.ق

امیدوارم در امتحاناتت موفق باشی دوست عزیزم [گل][گل][گل]

سپیده

سلام خوبی؟ آپم حتمآ بیا

سپیده

سلام خوبی؟ آپم حتمآ بیا

سپیده

سلام خوبی؟ آپم حتمآ بیا

م.ق

درکت می کنم موفق باشی دوست عزیزم