خاموشی تلخ

مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن:چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه .... لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر.
از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه"

مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر.
از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه"

و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

 پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند


نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

١. در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و

گاهی اوقات پدران هم .


٢. در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی

اگر با مهارت انجام شود .


٣. در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز

هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ،

محروم می‌ کند .


۴. در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ،

قدرت زن .


۵. در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان

به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می‌ سازد .


۶. در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن

نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این

است که کاری را که انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .


٧. در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی ، چیزهایی

است که برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد آن است که

چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌ دهند .


٨. در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و

پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است .


٩. در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز

گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .


١٠. در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌ توان ایثار

کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .


١١. در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری

دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل

دارد ، بخورد .


١٢. در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن

کارت‌ های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌ های بد

است .


١٣. در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌ کند ن

ارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنکه

گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .


١۴. در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت

قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .


١۵. در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

 

تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟» 
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می آوریم:


• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)


• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ۴ ساله)


• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ۵ ساله)


• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)


• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)


• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)


• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)


• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)


• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ۶ ساله)


• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)


• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)


• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ٨ ساله)


و سرانجام ...

برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

قبل از ازدواج

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.

دختر: می‌خوای از پیشت برم؟

پسر: حتی فکرشم نکن!

دختر: دوسم داری؟

پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!

دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟

پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟

دختر: منو می‌بوسی؟

پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.

دختر: منو می‌زنی؟

پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!

دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!

پسر: بله.

دختر: عزیزم!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.

.


بعد از ازدواج :

 

  متن قبلی رو از پایین به بالا بخون

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٥ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

ما انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه می رویم.   
با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت سر.  درسبد پشتی عیبهای خود را می گذاریم و در سبد جلو صفات نیک خود را نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود, صفات نیک خودمان را به رخ مردم می کشیم و فقط آنها را می بینیم. در همین حال بیرحمانه مشغول نظاره عیوب همسفرانمان هستیم که پیش روی ما حرکت می کنند و مدام در حال صحبت کردن از کاستیها و نقاط ضعف آنها هستیم. بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از دیگران داوری می کنیم, بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود در باره ما به همین شیوه می اندیشد.

پائولو کوئیلو

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت:  چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:
ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که
چادر ما را دزدیده اند!

بله...
در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٧ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

پدر بزرگ درباره ی چی مینویسید؟

درباره ی تو پسرم اما مهم تر از انچه مینویسم مدادی است که با آن مینویسم،می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد باشی!

پسرک با تعجب نگاهی به مداد کردو چیز خاصی در آن ندید،گفت:اما این هم مثل بقیه ی مداد هایی است که دیده ام؟!پدر بزرگ گفت :بستگی دارد که چطور به آن نگاه کنی،در این مداد پنج صفت هست که اگر بتوانی بدستشان بیاوری برای تمام عمرت در دنیا به آرامش میرسی.

صفت اول:میتوانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست،او همیشه در مسیر حرکت توست،فقط کافی است او را حس کنی.

صفت دوم:باید گاهی از آنچه مینویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی،این موجب میشود مداد کمی رنج بکشد،اما آخر کار نوکش تیز تر میشود و اثری که از خود به جای میگذاردضریف تر و باریک تر است،پس بدان که باید رنج هایی تحمل کنی چرا که این رنج کمک میکند انسان بهتری شوی.

صفت صوم:مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن از پاک کن استفاده کنیم،بدان که تصحیح کار خطا کار بدی نیست،در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست قرار دهی مهم است.

صفت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،زغالی اهمیت دارد که داخل مداد است.پس همیشه مراقب باش که درونت چه خبر است و سرانجام

صصت پنجم:مداد همیشه اثری از خود به جای میگذارد،پس بدان با هر کاری که در زندگی میکنی،ردی از خود به جای میگذاری.سعی کن هوشیار باشی وبدانی که چه میکنی. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۳ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

سلام به همه ی دوستای وبلاگی

راستش یکی از دوستای خوبم توی یکی از کامنت ها ازم خواسته بود که یکی از مطلب هایی که توی نشریمون چاپ کردیم رو بزارم تو وبلاگ

ولی تا حالا وقت نکرده بودم

الان می خوام یکی از داستان ها رو بنویسم

امیدوارم خوشتون بیاد

اسم داستان هست :مــــــــــــــــــــــ.نـــــــــــــــــــــــــــــــ

صبح یک روز پاییزی،آفتاب تا وسط اتاق آمده بود و من مثل همیشه سحر خیز!از آشپزخانه صدا می آمد،فکر کردم حتما کسی در تدارک صبحانه است،با این امید از رختخواب بیرون آمدم،اما وقتی به آشپزخانه رسیدم قیافه ام دیدنی بود!مسعود با آرامش همیشگی و چهره ی خونسردش مشغول درست کردن قهوه بود.همانطور که به رفتارش خیره شده بودم گفتم:فکر کردم داری صبحانه درست میکنی!لبخند کمرنگی زد و گفت:به به حسین آقا!ساعت یازده اونوقت میخوای صبحانه بخوری!از این که حسین آقا صدایم میزد بدم می آمد، احساس میکردم قیافه ام شبیه لات های چاله میدونه!انگار فقط میخواست اعصاب من رو به هم بریزد!گفتم:ببخشید نمیدونستم شما سحر خیز تشریف دارید!کمی از قهوه اش را خورد و گفت:میدونی که شب ها ساعت یازده میخوابم و صبح ها ساعت ٨ بیدار میشم،صبحانه و میان وعده هم غیر از قهوه چیزی نمی خورم.

همانطور که با حرصدر یخچال دنبال چیزی برای خوردن میگشتم گفتم:حداقل نون می خریدی!با خونسردی جواب داد:نوبت تو بود که نون بخری!در کمال نا امیدی چیزی برای خوردن پیدا نکردم،درست مثل دیشب!اما به روی خودم نیاوردم،نباید نشان میدادم که عصبانی شده ام چون اوهمین را میخواست. نفس عمیقی کشیدم و گفتم اتفاقا ما هم دیشب تا دیر وقت درس میخوندیم.الان میرم از بیرون چند پرس غذا میخرم.فنجان قهوه را شست و داخل کابینت گذاشت،پوز خندی زدو گفت:÷س لطف کن از این به بعد هر وقت درس خوندنت تموم شد تلویزیون رو خاموش کن،آخه بعد از این که برنامه های آموزشی اش تموم شد،تا صبح روشن بود!توی خونه ی دانشجویی تحمل آدم های لجباز و  تکرو مثل اون گاهی اوقات غیر ممکن میشد،گرچه بچه ها تا حدودی باهاش کنار آمده بودند اما من تصمیم گرفته بودم هر طور شده به همه بفهمانم پشت این چهره ی بی تفاوت چه موجود خبیثی پنهان شده!صدای تلفن رشته ی افکارم رو پاره کرد،بعد صحبت با برادرم آنقدر عصبی و کلافه بودم که همه چیز از یادم رفت،همانجا کنار تلفن ایستادم و اشکم سرازیر شد . مسعود برگه ای کنار تلفن گذاشت گفت:فردا از اینجا میرم،کارهای فارق التحصیلی ام تموم شده،طلبم رو به این حساب واریز کن.توی دلم گفتم:بری که دیگه بر نگردی.چه غلطی کردم از تو قرض گرفتم.توی این شرایط طلبش رو میخواد،بی انصاف.با این امضای مسخره ات :م.ن

سه روز بعد برادرم زنگ زد و خواست هر چه زودتر خودم را به شهرمان برسانم.فکر کردم حتما برای برادر زاده هام اتفاقی افتاده چون بدن کوچک و ضعیفش دیگر حتی به دیالیز هم جواب نمیداد . وقتی به بیمارستان رسیدم محمد کوچولو در اتاق مراقبت های ویژه بستری بود.یک داوطلب ناشناس کلیه اش را اهدا کرده بود و برادرم حتی فرصت نکرده بود خبرم کند.برکه ی اهدا عضو را که دیدم چیزی به نظرم آشنا آمد که لرزه بر وجودم انداخت،امضایی آشنا که پای آن نوشته شده بود:م.ن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

زنــدگـــی دفــتــری از خـاطــره هاسـت

 

یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک

 

یک نفــر همــدم خوشبختــی هاسـت

 

یک نفــــــر همسفــــر سختی هاست

 

چشــــم تا باز کنیــــم عمرمان میگذرد

 

ما همه هــــــمــــــســـــفـــــریـــــــــــم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

نمیدانم چرا وقتی که راه زندگی هموار میگردد

بشـــر تغییر حالت میــدهـــد خونخـــوار میگردد

به وقت بی نـــــیازی میـــنوازد طبل بی دیـــنی

به وقت تنگ دستی مومــن و دیـــندار میـــگردد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٥ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

سوالخسته نشدن از چرا هاسوال

چــرا، برای یه آدرس اینترنتی به جای یک دبیلیو، سه تا دبیلیو قرار دادند؟!

چــرا، ساعتها در صف دریافت چند پاکت شیرسوبسیدی می ایستیم، آنهم با تفاوت قیمتی ناچیز با شیر آزاد، ولی تحمل یک ثانیه دیر حرکت کردن راننده جلویمان را پشت چراغ راهنمایی نداریم؟!

چــرا، در رستوران برای پرداخت صورت حساب بشدت تعارف می کنیم تا جایی که ممکن است کار به نزاع بکشد، ولی در اولین فرصت میهمانمان را متهم به گدا صفتی می کنیم؟!

چــرا، غربی ها سالها تلاش می کنند و خودرو طراحی می کنند، ولی ما آنرا، با حذف تعدادی از امکانات و تجهیزات جانبی، ساده میسازیم و می فروشیم؟!

چــرا، غربی ها به قانون احترام می گذارند، ولی ما از قانون می گریزیم؟!

چــرا، در غرب هنگامی که مدارس تعطیل میشوند دانش آموزان ناراحت می شوند، اما در ایران دانش آموزان از شادی کیف هایشان را به هوا پرت می کنند؟!

چــرا، غربی ها به دانشگاه می روند تا دانش بیاموزند، ولی ما میرویم که مدرک بگیریم؟!

چــرا، غربی ها کارها را به شیوه علمی انجام میدهند، اما ما به شیوه استاد کاری و کدخدا منشی؟!

چــرا، در ایران فارغ التحصیلان مدیریت و علوم سیاسی غالبا" بیکارند، اما در عوض سیاستمداران و مدیران کشور همه پزشک، مهندس، روحانی و یا بنحوی کارشناسان رشته های دیگرند؟!

چــرا، آخرین ورژن نرم افزارها را بلافاصله روی رایانه هایمان نصب می کنیم ولی هرگز به دنبال استفاده از آن قابلیت جدید نیستیم؟!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند

 

 و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

 

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم....

 

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

 

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

اون 18 پسر به کمال رسیدند...

 

 این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم

هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم

اطرافیان ما هم همین طورند

پس بیاید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم

بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!!!

یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست


جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود .  مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به  دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم  جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود


هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود .  فردای همانروزکه  شروع به جستجو در جزیره کردند  و در همین اثنا  مسافر اولی که پیشنهاد  را داده بود ، درختی کوچک  را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.


او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . "  بنابراین  قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه  نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین  جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.


یک هفته بر همین منوال گذشت .  مسافر اول ، اینبار که بشدت احساس تنهائی میکرد ، دست به دعا برداشت و تصمیم گرفت از خدا تقاضای یک همسر نماید .  از قضا ، فردای همانروز کشتی دیگری در آن حوالی غرق شد و یک زن شنا کنان خود را به جزیره و درست به  قسمتی که -  متعلق به مسافر اول بود - رساند و طرف دیگر همچنان خالی بود.


بزودی مسافر اول دریافت که برای خود و همسرش ، سرپناه ، پوشاک و غذای بیشتری نیاز خواهد داشت ، لذا مجددا اقدام به دعا نمود و با تعجب دید که فردای همانروز تمامی درخواستهای او اجابت گردید  و هر آنچه خواسته بود به یکباره فراهم شده است . این درحالی بود که طرف دیگر جزیره همچنان خالی مانده بود.


سرانجام مسافر اول از زندگی کردن در آن جزیره آنچنان خسته شد که دست به دعا برداشت و طلب نجات از آن جزیره متروک را نمود . بازهم دعایش مستجاب شد و درست فردای همانروز با تعجب دید که یک کشتی در نزدیکی ساحل جزیره و درست در کناره قسمتی که به  وی متعلق بود ،  لنگر انداخته است.


او بلافاصله دست همسرش را گرفته و همچنانکه کشتی  داخل میشد به مسافر دوم که بیحال در گوشه جزیره افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، توجهی نکرد  و پیش خود گفت : "  اگر این شخص پیش خدا ارزشی داشت حداقل یکی از دعاهای او نیز برآورده میشد  . "  بنابراین او را به حال خود گذاشته و سوار بر کشتی شد.


درست در لحظه ای که کشتی داشت جزیره را ترک میکرد ، ندایی آسمانی بگوشش رسید که : " چرا شریک خودت  را در اینجا تنها میگذاری ؟ ! ".

مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه  .  "  منظورش ،  خانمش بود.


در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".


مسافر اول که بشدت متعجب شده بود ،  از کشتی پیاده شده و به شتاب نزد رفیقش رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت : " ببینم مگر تو چه دعائی میخواندی که حالا بایستی من بدهکارت بشم ؟ ".


رفیق او با بیحالی و در حالی که چشمانش را بزحمت میتوانست بگشاید  با صدای ضعیفی گفت : " من فقط یک جمله دعا  میکردم و آن این بود که  خدایا تمامی خواستهای دوستم را استجابت کن ".


نعمتهایی که به ما ارزانی شده ، تنها نتیجه دعاهایمان نیستند

بلکه مرهون دعاهای دیگران نیزهستند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

آخچند قانون کاربردیآخ

قانون گاو

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.

 

قوانین خر

قانون اول:

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.

نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!

 

قانون دوم:

هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.

 

قانون سوم:

هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!

قانون سگ

سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.

مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط وحید احمدی باصیری نظرات () |

Design By : Night Melody